أحمد بن محمد الهمذاني ( ابن الفقيه الهمذاني ) ( مترجم : ح . مسعود )
117
البلدان ( بخش مربوط به ايران ) ( فارسى )
نوشتهاى بود و چنين مىگفت كه بر فراز قله هفت در آهنين دو اشكوبه است و بر هر اشكوبى چهار قفل است . بر روى هر يك از بازوان درها نوشتهاند : او را پايانى است كه بدان برسد و سر انجامى است كه از آن در نگذرد . پس مبادا خلقى در صدد باز كردن هيچ يك از آنها بر آيند . نكند كه از اين جانور ، آفتى به مردم اقليم رسد كه چاره نپذيرد . و راهيتان براى باز گردانيدن آن نماند . در اينجا ، موسى بن حفص گفت : وايتان باد ! جاندارى از هزارها سال همين گونه بى خوراك بزيد ؟ آن پير گفت : خوراكى كه از همان ديرين خورده است ، در درونش طلسم شده است . آن خوراك در شكمش به حركت در آيد و به دهانش رسد ، تا آن را پر كند ، ليكن او بيرون دادن آن نتواند . اين خوراك اوست . پس آنگاه همه از آنجاى باز گشتند و كارى نكردند ، تنها اين سر گذشت را به مأمون نامه كردند . مأمون نوشت تا متعرض آن نشوند . از مردى از قبيلهء كلب نقل كنند كه گويد : ضحاك ، غيور و رشك بر بود . روزى به شكار رفت . فريدون ميان سواران او آمد و بر خانهء او دست يافت . چون ضحاك باز گشت ، فريدون را در خانهء خويش با زنان خويش ديد . آتش رشك جانش را به كام گرفت . بيهوش شد و از اسب فرو افتاد . فريدون جست و او را بست . پس يكايك پيروان او را نيز بندى كرد . و اين در روز مهر از ماه مهر بود . بدين گونه آن روز را جشن مهرگان كردند . فريدون ، مسمغان را نيز دستگير كرد و گفت : تو بدترين كارگزاران ضحاك بودى . و تو همان كشتارگر مردمان ، براى او ، بودى . من چنان كه تو مردم را بكشتى تو را بكشم . مسمغان گفت : من در اين كار ، آزمون خويش دادهام . فريدون گفت : چيست آن ؟ گفت : مرا فرمان داده بود ، تا هر روز دو تن بكشم . من تنى مىكشتم و تنى آزاد مىكردم . فريدون گفت : آزادشدگانت كجايند ؟ گفت : سوار شو تا نشانشان دهم . فريدون با او سوار شدند و رفتند تا بر فراز كوههاى ديلم و شرز رسيدند . آن مردمان در آنجا زاد و رود كرده بودند .